درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و....
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
                                                                                                                       برگرفته از سایت استاد ارجمندم خانم فریبا علومی یزدی



تاریخ: جمعه 09 فروردین 1392
ارسال توسط adabestanemaku

 

              شایدزندگی آن جشنی نباشد که تو انتظارش راداشتی،اماحال که به آن دعوت شدی تامیتوانی زیبابرقص     

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        (چارلی چاپلین )




تاریخ: چهارشنبه 07 فروردین 1392
ارسال توسط adabestanemaku

 

در تاریخ ایران باستان ، نوروز نخستین روز ماه فروردین است و به همین جهت آنرا روز نو نامیده اند . زیرا آن را پیشانی سال نو می دانستند . جشن نوروز ، بزرگترین جشن ملی ایرانیان است ، که از نخستین روز فروردین ماه آغاز می شود . جشن نوروز و مهرگان بزرگترین جشن آریائیان بوده است . در دوره ساسانیان ،موسم این جشن با گردش سال تغییر می کرد . در گذشته بسیاری از ظروف ما از کشور چین می آمد . در دوره ی ساسانیان ، سین به جای چین تلفظ می شد . در آن دوره برای عدد هفت ارزش بسیاری قائل می شدند .بنا بر این هفت سینی در سفره می گذاشتند . سه تا از سینی ها را از سبزه پر می کردند که سمبلی از پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک بود . همچنین سبزه ؛ رنگ ملی ایرانیان و به معنای مرداد بود . ( مرداد یکی از امشاسپندان بود که از فرشتگان دین زردشت است ) در سینی چهارم سمنو می گذاشتند که نماد خوبی برای زایش و بارور شدن گیاه بوده . و در سینی پنجم سنجد می گذاشتند ، که بوی برگ آن باعث تجلّی عشق و محبت می شود . در سینی ششم سیب سرخ بود که آن هم نمادی است برای زایش . در سینی هفتم سماق ، سیر و سرکه قرار می دادند که از مواد گندزدا هستند و باعث ازبین بردن میکروبها می شوند . در این سفره همچنین کتاب اوستا و آئینه می گذاشتند . تخم مرغ را نیز به نشانه نطفه و نژاد در سرسفره قرار می دادند . سکه های زرد وسفید را هم به نشانه برکت و ماهی سرخ را به خاطر اینکه اسفند ماه در برج حوت ( ماهی ) است در سفره می گذاشتند . استفاده از اسپند در سفره هفت سین برای دور کردن پلیدی ها بود . درپایان کوزه پر از آب و نقل و شیرینی هم در سفره قرار می دادند .




تاریخ: چهارشنبه 07 فروردین 1392
ارسال توسط adabestanemaku

 

یاد دارم در غروب سرد سرد
 می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد کهنه قالی می خرم
جنس عالی، دست دوم می خرم
گر نداری، کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
گفت اول ماه است نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟



تاریخ: پنج‌شنبه 19 بهمن 1391
ارسال توسط adabestanemaku

 

کنايه آن سخنی را گويند که بصورت يا بشکل غير مستقيم يک هدف يا موضوع را روشن سازد. کنايه نه تنها در شعر بلکه در نثر ، ضرب المثل ، طنز ، لطيفه ها و غيره فنون نوشتاری استعمال دارد.
مثلاً: اينکه ميگويند " بار کج به منزل نميرسد" در اين ضرب المثل "بار کج" مراد يا کنايه از کردار بد و زشت است، نه خود بار.
 
کنايه به معنی پوشيده سخن گفتن و ترک تصريح است ، و در اصطلاح علم بيان، ذکر ملزوم و اراده لازم است يعنی به کار بردن کلمه است، در معنی يکی از لوازم آن کلمه.
 
مثلاً : وقتی کسی در بحث با ديگری می گويد: " من چند پيراهن بيشتر از تو پاره کرده ام " به کنايه می گويد که: من بيشتر از تو عمر کرده ام و تجربهً بيشتری دارم، چون لازمهً پاره کردن پيراهن های بيشتر داشتن سن و سال بيشتر است.
 
همچنين وقتی می گويند: "او را به دنبال نخود سياه فرستاد." لازم معنی اين است که او را به دنبال چيزی ناياب و غير قابل دسترس فرستاده اند، و بسيار خواهد کوشيد و موفق به پيدا کردن آن نخواهد شد.
 
کنايه هم در گفتار و مثلهای مردم رواج دارد و هم در شعر و نثر به فراوانی پيدا می شود. نمونه های از اين کنايات که در ادبيات فارسی و در زبان مردم متداول است به قرار ذيل است:
 
آهن سرد کوفتن: کار بيهوده کردن
 
تخم در شوره افشاندن: کار بيهوده کردن.
 
گندم نمای جو فروش: حيله گر و فريبکار.
 
با حلوا حلوا گفتن دهن شيرين نمی شود: با سخن گفتن مشکل حل نمی شود و در عمل لازم است.
 
تا تنور گرم است بايد نان پخت: کار را بايد به موقعش انجام داد.
 
چشم و گوش بسته : بی اطلاع
 
پايت را به اندازهً گليمت دراز کن: حًدخودت را بشناس.
 
کمر بستن: آماده شدن.
 
اغلب مثالهای سائر نوعی کنايه هستند.
فرق بين کنايه و استعاره ، مجاز
از لحاظ منطقی ميان آن دو عام و خاص مطلق است يعنی هر کنايه ای استعاره است ولی هر استعاره ای کنايه نيست. از طرف ديگر ، در استعاره لفظ صراحت دارد ولی در کنايه صراحت موجود نمی باشــــــــــد.
در کنايه قرينه ای که مانع از ارادهً معنی حقيقی باشد و جود ندارد و تفاوت کنايه با مجاز و استعاره دراين است که کنايه ارادهً معنی اصلی ممکن است، اما در مجاز و استعاره ارادهً معنی اصلی ممکن نيست.
در واقع کنايه نوعی مجاز است که ابهام نيز دارد و اين خصوصيت کنايه سبب می شود که ملموس تراز مجاز و استعاره باشد، چراکه معنی حقيقی آن نيز درست و پذيرفتنی است. چون درک معنی کنايی نياز به تاًمل و تيز هوشی دارد لطفی به کلام می بخشد و حتی به کلام عادی رنگی از شعر و خيال انگيزی می دهـــد.
 
تفاوت های کنايه و تعريض
در اينجا دو نظر عمده موجود است:
الف: عده ئی مانند ابن رشيق و ابن اثير کنايه و تعريض را دو شی مختلف و دور از هم دانسته و گفته اند. " کنايه عبارت از اين است که چيزی را بدون استعمال لفظ موضوع له آن ياد کنيم ولی تعريض اين است که چيزی را بياروريم که بر چيزی که در کلام نيامده دلالت کند.
برخی هم موضع اختلاف کنايه و تعريض را در سه جای نوشته اند.
1 کنايه از نوع مجازات است، ولی تعريض مجاز نمی باشد.
2 کنايه هم در مفرد و هم در جمع استعمال ميشود، برخلاف تعريض که فقط در مرکب استفاده ميشود.
3 دلالت کنايه از طريق لفظ صورت ميگرد، ولی دلالت تعريض از طريق قرينه و اشاره .
 
ب: عده ئی ديگر آن دو را در مفهوم واحدی ذکر کرده اند و يا گفته اند که تعريض نوع از کنايه است.
 
انواع کنايه
 
کنايه بر اساس لوازم و سايط و سياق به چهار دسته تقسيم می شود.
 
1 تعريض از عرض به "ضمه" ع گرفته شد ه است. عرض در لغت به معنی جانب آمده است و در اين جا مراد اشاره به جانب و اراده جانب ديگر ميباشد، و در اصطلاح عام ازان بگوشه و کتره زدن تعبير می شود، مثلا دزد از سايه خود ميترسد. کنايه از اين که تو دزد هستی.
 
2 تلويح: تلويح به کنايه گفته می شود که وسايط بين لازم و ملزوم بسيار باشد، مانند: آن تلخوش که صوفی ام الخبايسش خواند، ( خواجه حافظ )
 
منظور شاعر از تلخوش می نيست ، که حضرت رسول آنرا ام الخبايسش خوانده است ، بلکه کنايه از حق و صبر است، چنانچه در عرف نيز گويند که حق تلخ است.
 
3 رمز: رمز آن کنايه است که وسايط اندک و مقصود اصلی پوشيده باشد، مثل: "پهن بالش" که کنايه از کودنی و بلاهت است.
 
4 ايما و اشاره: و آن کنايه ای است که وسايط اندک و مقصود اشکار باشد مثل: اگر ز مردم هوشياری ای نصيحت گو سخن به خاک ميافگند چراکه من مستم.
 
کنايه در اشعار فارسی
 
به خلق لطف توان کرد صيد اهل نظر به بند دام نگيرند مرغ دانا را
 
در شعر فوق "مرغ دانا" کنايه از آدم هوشيار و زيرک ميباشد.
 
فزاينده باد آوردگـــــــــاه نشاننده ئی خوان زابر سيـــــــــاه
 
در شعر بالا " ابر سياه " کنايه از بد بختی و سياه روز ی ميباشد.
 
ستار ه شبی تيره يا من است من آن ام که دريا کنار من است
 
در شعر بالا "دريا" کنايه از معشوقه زيبا روی است.
 
بگفتا دل زمهرش کی کنی پاک بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
 
در شعر بالا " خفته در خاک" کنايه رفتن از اين دنيا است.
 
چون واقف ازين جهان ابتر گشتيم دست از همه شستيم و قلندر گشتيم
 
در شعر فوق " دست شستن" کنايه از پشت قطع اميد ها می باشد.
 
از آن روزی که مارا آفريــدی به غير از معصيت چيزی نديدی
 
خداوندا به حق هشت و چارت زمو بگذر شتر ديدی نديــــــــدی
 
باباطاهر
 
در دو بيتی فوق در مصراع چهارم "شترديدی نديدی" کنايه اين است که از خداوند بابا طاهر خواسته است ، که از گناهان ما صرف نظر کن.
 
ترسم نرسی به کعبه ای عرابی کين ره که تو ميروی به ترکستان است
 
در شعر بالا "ترکستان" کنايه بيراهه است يعنی قصدی که تو داری به سر منزل مقصود نميرسی يعنی اينکه به بی راهه سفر کرده ای.
 



تاریخ: جمعه 13 بهمن 1391
ارسال توسط adabestanemaku

 

کنايه آن سخنی را گويند که بصورت يا بشکل غير مستقيم يک هدف يا موضوع را روشن سازد. کنايه نه تنها در شعر بلکه در نثر ، ضرب المثل ، طنز ، لطيفه ها و غيره فنون نوشتاری استعمال دارد.
مثلاً: اينکه ميگويند " بار کج به منزل نميرسد" در اين ضرب المثل "بار کج" مراد يا کنايه از کردار بد و زشت است، نه خود بار.
 
کنايه به معنی پوشيده سخن گفتن و ترک تصريح است ، و در اصطلاح علم بيان، ذکر ملزوم و اراده لازم است يعنی به کار بردن کلمه است، در معنی يکی از لوازم آن کلمه.
 
مثلاً : وقتی کسی در بحث با ديگری می گويد: " من چند پيراهن بيشتر از تو پاره کرده ام " به کنايه می گويد که: من بيشتر از تو عمر کرده ام و تجربهً بيشتری دارم، چون لازمهً پاره کردن پيراهن های بيشتر داشتن سن و سال بيشتر است.
 
همچنين وقتی می گويند: "او را به دنبال نخود سياه فرستاد." لازم معنی اين است که او را به دنبال چيزی ناياب و غير قابل دسترس فرستاده اند، و بسيار خواهد کوشيد و موفق به پيدا کردن آن نخواهد شد.
 
کنايه هم در گفتار و مثلهای مردم رواج دارد و هم در شعر و نثر به فراوانی پيدا می شود. نمونه های از اين کنايات که در ادبيات فارسی و در زبان مردم متداول است به قرار ذيل است:
 
آهن سرد کوفتن: کار بيهوده کردن
 
تخم در شوره افشاندن: کار بيهوده کردن.
 
گندم نمای جو فروش: حيله گر و فريبکار.
 
با حلوا حلوا گفتن دهن شيرين نمی شود: با سخن گفتن مشکل حل نمی شود و در عمل لازم است.
 
تا تنور گرم است بايد نان پخت: کار را بايد به موقعش انجام داد.
 
چشم و گوش بسته : بی اطلاع
 
پايت را به اندازهً گليمت دراز کن: حًدخودت را بشناس.
 
کمر بستن: آماده شدن.
 
اغلب مثالهای سائر نوعی کنايه هستند.
فرق بين کنايه و استعاره ، مجاز
از لحاظ منطقی ميان آن دو عام و خاص مطلق است يعنی هر کنايه ای استعاره است ولی هر استعاره ای کنايه نيست. از طرف ديگر ، در استعاره لفظ صراحت دارد ولی در کنايه صراحت موجود نمی باشــــــــــد.
در کنايه قرينه ای که مانع از ارادهً معنی حقيقی باشد و جود ندارد و تفاوت کنايه با مجاز و استعاره دراين است که کنايه ارادهً معنی اصلی ممکن است، اما در مجاز و استعاره ارادهً معنی اصلی ممکن نيست.
در واقع کنايه نوعی مجاز است که ابهام نيز دارد و اين خصوصيت کنايه سبب می شود که ملموس تراز مجاز و استعاره باشد، چراکه معنی حقيقی آن نيز درست و پذيرفتنی است. چون درک معنی کنايی نياز به تاًمل و تيز هوشی دارد لطفی به کلام می بخشد و حتی به کلام عادی رنگی از شعر و خيال انگيزی می دهـــد.
 
تفاوت های کنايه و تعريض
در اينجا دو نظر عمده موجود است:
الف: عده ئی مانند ابن رشيق و ابن اثير کنايه و تعريض را دو شی مختلف و دور از هم دانسته و گفته اند. " کنايه عبارت از اين است که چيزی را بدون استعمال لفظ موضوع له آن ياد کنيم ولی تعريض اين است که چيزی را بياروريم که بر چيزی که در کلام نيامده دلالت کند.
برخی هم موضع اختلاف کنايه و تعريض را در سه جای نوشته اند.
1 کنايه از نوع مجازات است، ولی تعريض مجاز نمی باشد.
2 کنايه هم در مفرد و هم در جمع استعمال ميشود، برخلاف تعريض که فقط در مرکب استفاده ميشود.
3 دلالت کنايه از طريق لفظ صورت ميگرد، ولی دلالت تعريض از طريق قرينه و اشاره .
 
ب: عده ئی ديگر آن دو را در مفهوم واحدی ذکر کرده اند و يا گفته اند که تعريض نوع از کنايه است.
 
انواع کنايه
 
کنايه بر اساس لوازم و سايط و سياق به چهار دسته تقسيم می شود.
 
1 تعريض از عرض به "ضمه" ع گرفته شد ه است. عرض در لغت به معنی جانب آمده است و در اين جا مراد اشاره به جانب و اراده جانب ديگر ميباشد، و در اصطلاح عام ازان بگوشه و کتره زدن تعبير می شود، مثلا دزد از سايه خود ميترسد. کنايه از اين که تو دزد هستی.
 
2 تلويح: تلويح به کنايه گفته می شود که وسايط بين لازم و ملزوم بسيار باشد، مانند: آن تلخوش که صوفی ام الخبايسش خواند، ( خواجه حافظ )
 
منظور شاعر از تلخوش می نيست ، که حضرت رسول آنرا ام الخبايسش خوانده است ، بلکه کنايه از حق و صبر است، چنانچه در عرف نيز گويند که حق تلخ است.
 
3 رمز: رمز آن کنايه است که وسايط اندک و مقصود اصلی پوشيده باشد، مثل: "پهن بالش" که کنايه از کودنی و بلاهت است.
 
4 ايما و اشاره: و آن کنايه ای است که وسايط اندک و مقصود اشکار باشد مثل: اگر ز مردم هوشياری ای نصيحت گو سخن به خاک ميافگند چراکه من مستم.
 
کنايه در اشعار فارسی
 
به خلق لطف توان کرد صيد اهل نظر به بند دام نگيرند مرغ دانا را
 
در شعر فوق "مرغ دانا" کنايه از آدم هوشيار و زيرک ميباشد.
 
فزاينده باد آوردگـــــــــاه نشاننده ئی خوان زابر سيـــــــــاه
 
در شعر بالا " ابر سياه " کنايه از بد بختی و سياه روز ی ميباشد.
 
ستار ه شبی تيره يا من است من آن ام که دريا کنار من است
 
در شعر بالا "دريا" کنايه از معشوقه زيبا روی است.
 
بگفتا دل زمهرش کی کنی پاک بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
 
در شعر بالا " خفته در خاک" کنايه رفتن از اين دنيا است.
 
چون واقف ازين جهان ابتر گشتيم دست از همه شستيم و قلندر گشتيم
 
در شعر فوق " دست شستن" کنايه از پشت قطع اميد ها می باشد.
 
از آن روزی که مارا آفريــدی به غير از معصيت چيزی نديدی
 
خداوندا به حق هشت و چارت زمو بگذر شتر ديدی نديــــــــدی
 
باباطاهر
 
در دو بيتی فوق در مصراع چهارم "شترديدی نديدی" کنايه اين است که از خداوند بابا طاهر خواسته است ، که از گناهان ما صرف نظر کن.
 
ترسم نرسی به کعبه ای عرابی کين ره که تو ميروی به ترکستان است
 
در شعر بالا "ترکستان" کنايه بيراهه است يعنی قصدی که تو داری به سر منزل مقصود نميرسی يعنی اينکه به بی راهه سفر کرده ای.
 



تاریخ: جمعه 13 بهمن 1391
ارسال توسط adabestanemaku

طبیعت از ابتدا تا امروز همواره یکی از خاستگاه ها و سرچشمه های هنر بوده است.طبیعت از ابتدا تا امروز همواره یکی از خاستگاه ها و سرچشمه های هنر بوده است. نقاشی مثلا"، از مینیاتورهای چینی و ژاپنی و نقاشی های هندسی آنها بگیریم تا نقاشی ها و مینیاتورهای عصر تیموری و صفوی و تا منظره سازی های نقاشان قرن هفدهم و هجدهم و اوائل قرن نوزدهم مثل "‌‌ترنر " و " کانستبل " و تا نقاشان امپرسیونیست ون گوگ، گوگن،‌‌ مونه،‌ پیسارو و نیز امروزکه در کنار مکاتب گوناگون قرن بیستم آثاری هست که به صورتی نو از طبیعت مایه می گیرد. یا حتی در موسیقی که هنری است شنیداری و در وهله اول چنین به نظر می رسد که با طبیعت هیچ ارتباطش نیست. در صورتی که بسیاری از آثار معروف آهنگسازان نامدار جهان خاستگاهی طبیعی دارد. امثال سمفونی" پاستورال" بتهوون یا"در یچه قوی" چایکوفسکی یـــــا"چهارفصل" ویدالدی، که هر کدام به نحوی بر اثر تاثیر ویژه آهنگساز از طبیعت آفریده شده‌اند و از همه بارزتر در هنر شعر، که نمونه ها و نشانه های آن را از قدیم ترین ایام تا کنون، در آثار منظوم و شاعرانه همه کشورهای جهان می توان دید. از ترانه ها و شعرهای "سافو "و "‌بیلی تیس " در سرزمین سرسبز و سواحل جادویی یونان بگیرید تا شاعران جاهلی عرب مثلا" " امرء القیس " در بیابانهای پر از « ربع و اطلال و دمن » یا تغزلات آغاز قصاید قصیده سرایان قرون پنجم و ششم، مثلا" " فرخی " و " ازرقی " و " خاقانی " و به ویژه " منوچهری " که اصلا" شاعر طبیعت نام گرفته است. تا کلا" همه شاعران رمانتیک قرن نوزدهم سراسر اروپا که دیگر زمینه اصلی و چشم انداز غالب آثار شعر آنها طبیعت رنگارنگ و رویایی است امثال " لامارتین "، "‌ هوگو "، " موسه "، "‌ هاینه "، " بایرون " و بسیاری دیگر، و تا شاعران امروز، مثلا"سن ژون پرس" و رابطه او با دریا و "رابرت فراست" و رابطه او با صحرا و جنگل یا "نیما"‌ و طبیعت مازندران یا "نرودا" که حتی به اجزای طبیعت نیز به چشم اعضای محبوب خود نگاه­می­کند.



ادامه مطلب...
تاریخ: سه‌شنبه 10 بهمن 1391
ارسال توسط adabestanemaku

                                  شناخت 

 كودك نجوا كرد : خدايا با من صحبت كن ويك چكاوك درچمنزار آواز                 
  خواند ولي كودك نشنيد .
 پس كودك فريادزد : خدايا بامن صحبت كن ! وآذرخش درآسمان غريد
 ولي كودك متوجه نشد .
  كودك فرياد زد : خدايا يك معجزه به من نشان بده ويك زندگي متولد       
  شد ولي كودك نفهميد .
  كودك درنااميدي گريه كرد وگفت خدايا مرالمس كن وبگذار تورا
  بشناسم ،پس خدا نزدكودك آمد واورالمس كرد ولي كودك بالهاي
  پروانه راشكست ودرحالي كه خدارا درك نكرده بود از آنجادورشد .



تاریخ: سه‌شنبه 10 بهمن 1391
ارسال توسط adabestanemaku

 

 

دستور زبان فارسی ( مقدمه و تعاریف ) .زبان فارسی .خط فارسی.صامت.مصوَِِّت.تنوع کاربرد نشانه ها.مقوله های دستوری زبانزبان در نشانه های صوتی یا نوشتاری ظاهر می شود که اگر در نشانه های صوتی آشكار شود، زبان گفتاری و اگر در نشانه های نوشتاری ( خطی ) آشكار شود، زبان نوشتاری نامیده می شود. علاوه بر این، زبان ِ اشارات و حركات نیز وجود دارد، اما هیچ یک از این ها واقعیت زبان را بیان نمی کنند. زبان را می توان طرحی نظام وار یا دستگاه ارتباطی پیچیده ای با ساختمان انتزاعی فرض كرد كه در گفتار و نوشتار ظاهر می شود و با نوعی رفتار اجتماعی همراه است. در نتیجه زبان، پدیده ی پیچیده ای است و از آن رو تعریف منطقی آن بسیار دشوار است. رفتار زبانی به صورت نوعی فعالیت عضوی از انسان صادر می شود.زبان فارسی زبان فارسی از شاخه ی زبان های ایرانی و زبان های ایرانی از شاخه ی زبان های "هند و ایرانی" است. زبان های هند و ایرانی نیز از شاخه ی زبان های "هند و اروپایی" است. زبان های هند و اروپایی یكی از مهم ترین زبان های بشری است كه شاخه های گوناگون آن در سراسر اروپا و قسمت پهناوری از آسیا، آمریكا، اقیانوسیه و آفریقای جنوبی پراكنده شده است.از آن جا كه زبان، پدیده ای اجتماعی است، نمی تواند صورت ثابت و واحدی داشته باشد و همواره دستخوش دگرگونی ها و تحولات اجتماعی می گردد. در هر دوره ای از تاریخ، ویژگی هایی پیدا می كند كه شكل آن را از زبان دوره ی پیش متمایز می نماید. از این رو می توان در بررسی تاریخی هر زبان، مسیر تحولات آن را از كهن ترین صورت دنبال كرد و تغییرات و تحولات و قوانین حاكم بر آن تحولات را در طول تاریخ تعیین نمود.زبان فارسی نیز مانند دیگر زبان های ایرانی ( از قدیمی ترین صورت بازمانده ی آن، تا فارسی دری )، سه دوره ی تحولی باستان، میانه و جدید را پشت سر گذاشته است. زبان فارسی امروز دنباله ی طبیعی و صورت تحول یافته ی یكی از گونه های زبان فارسی میانه است و زبان فارسی میانه، خود صورت تحول یافته ی زبان فارسی باستان است.زبان فارسی كه به آن فارسی دری نیز می گویند، زبان رسمی، اداری، علمی و ادبی ایران دوره ی اسلامی است و بیش از هزار و دویست سال قدمت دارد. آشكار است كه فارسی دری نیز در عمر دراز خود تحولاتی داشته است؛ اما این تحولات به اندازه ای نیست كه امروزه برای ما فهم سروده های شاعران قرن سوم و قرون بعد، مشکل باشد و زبان فارسی امروز را زبانی به كلی جدا و متمایز از زبان رودكی و فردوسی بدانیم.خط فارسی در دوران اسلامی برای نوشتن زبان فارسی، خط عربی به كار گرفته شده است كه از نظر منشأ با خطوط ایرانی دوره ی میانه تفاوت چندانی ندارد؛ زیرا این خط نیز هم چون خطوط ایرانی از زمره ی خطوط سامی محسوب می شود و عناصری كه در تكامل خطوط سامی مؤثر بوده است، در خط عربی نیز به چشم می خورد. نشانه هایی كه امروزه برای نشان دادن آواهای زبان فارسی به كار می رود – یعنی الفبای زبان فارسی – عبارت است از : ا ء ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ك گ ل م ن و هـ ی كه به هر كدام از این نشانه ها حرف گفته می شود.هر یك از این نشانه ها به دو یا چند صورت نوشته می شوند، مثلاً هـ ، ه ، ـهـ ، ـه.واج نشانه های مذكور، آواهای زبان فارسی را نشان می دهند. هر یك از آواهای زبان فارسی – و هر زبان دیگر – را واج می گویند. واج عبارت است از كوچك ترین واحد صوتی كه می تواند تغییری در معنا ایجاد كند. مثلاً در واژه های « لیز » و « ریز » جزء اول هر یک با این كه از جهت آوایی به هم نزدیك است، اما قابل تشخیص و متمایز است و جابه جایی آن ها، در معنا تغییر به وجود می آورد. هم چنین جزء آخر در واژه های « تاب » و « تاپ » كه ( ب و پ ) از هم قابل تمیز هستند.واج ها به دو دسته تقسیم می شوند: واج های صامت یا هم خوان و واج های مصوّت ( صدا دار ) یا واكه.صامت صامت به آن گروه از آواهای گفتاری گفته می شود كه در ادای آن ها جریان هوا پس از گذشتن از نای گلو، در نقطه ی میان گلو و لب ناگهان براثر مانعی متوقف می شود و با فشار از تنگنایی می گذرد، یا از خط میانه ی دهلیز دهان منحرف می شود و یا یكی از اعضای گفتار بالاتر در گلو را به اهتزاز در می آورد. تعداد صامت ها در زبان فارسی 23 عدد است كه عبارتند از: ء ب پ ت ج چ خ د ر ز ژ س ش ف ق ك گ ل م ن و هـ ی.برای نشان دادن برخی از صامت ها، چند نشانه ( حرف ) به كار می بریم. مثلاً ز ذ ض ظ چهار نشانه ی متفاوت هستند كه برای نشان دادن یك واج صامت به كار می بریم. مجموعه ی نشانه هایی ( حرف ها ) را كه برای نشان دادن واج های ِ صامت به كار می بریم، در جدول نشان داده شده است:

مصوَّت ( واكه ) مصوت ( واكه ) آوایی است كه با لرزش تار آواها از گلو بیرون می آید و هنگام آدای آن دهان تا حدودی باز می ماند، چنان كه جریان هوا می تواند از گلو تا لب آزادانه عبور کند. در زبان فارسی امروز شش مصوت وجود دارد.

آ او ایمصوت های فارسی به خط آوایی را به این صورت نشان می دهیم:
a e o ā ūiتنوع كاربرد نشانه ها برخی از نشانه ها ( حروف )، گاه نشانه ی صامت است و گاه نشانه ی مصوت است که عبارتند از : ا، و، هـ، ی. درباره ی هر یك توضیحی می دهیم:« ا » : این نشانه اگر در آغاز كلمه بیاید، واج صامت، همزه را نشان می دهد كه با یكی از مصوت ها همراه شده است. ( همزه به کمک یكی از مصوت های كوتاه یا بلند ، قابلیت ادا شدن و به تلفظ درآمدن را می یابد )، به طور مثال در اسبasb. بنابر این اَ، اِ، اُ دو جزء هستنند: صامتِ همزه + مصوت. « الف » : اگر در میانه یا پایان كلمه قرار گیرد، نشانه ی مصوت آ خواهد بود. به طور مثال در پایه، دارا؛ علاوه بر این « الف » گاهی كرسی برای تنوین نصب قرار می گیرد، در كلمه هایی نظیر فوراً، مثلاً. گاهی در کلمه های عربی به عنوان كرسی برای همزه قرار می گیرد. به طور مثال در شأن و منشأ. « و »: این نشانه می تواند در میان و پایان كلمه ها نشانه ی مصوت ū باشد. مانند روز (zūr)، مو ()، و در آغاز و میانه و پایان کلمات می تواند نشانه ی صامت (v) باشد و با مصوت های شش گانه تركیب شود. به طور مثال در وش (vaš)، ورد (verd)، وسعت (vosat)، واج (vāj)، وول (vūl)، ویر (vir)؛ و همین طور در میان و پایان كلمه قرار می گیرد. مانند دَوَران (davarān)، روش (raveš)، میوه (mive ). در میانه و پایان كلمه می تواند به صورت صامت ساكن به كار رود. مثلاً در جاودان (javdān)، گاو (gāv) . « و »: در برخی كلمه ها نشان مصوت كوتاه __ُ_ (o) است: تو (to)، دو (do)، آخور (āxor)، خوردن (xordan)، فورد (ford). مجموعه ی خ+و = خو، در زبان قدیم فارسی، صامت مستقلی بوده كه در فارسی جدید از میان رفته و در برخی از لهجه ها و زبان های محلی باقی مانده است. لغت نویسان گذشته « و » را در « خو » نوعی « واو معدوله » نامیده اند. واو معدوله امروز فقط در نوشتن باقی مانده است. به طور مثال در خوار (xār)، خواب (xāb)، خواستن (xāstan) . كاربرد دیگر این نشانه یعنی « و » آن است كه نه صامتی را نشان می دهد و نه مصوتی را، بلكه كرسیی برای همزه ی كلمه هایی که از عربی گرفته شده اند، می باشد. مانند مؤذن و مؤمن.« هـ »: این نشانه كه آن را با نام های گوناگون از جمله « های دو چشم » و « های هَوَز » می خوانند و در خط فارسی با اشكال مختلف نوشته می شود، می تواند در آغاز و میانه و پایان كلمه، نشانه ی صامت باشد، مانند هنر(honar)، شهر (šahr)، راه (rāh)؛ و در پایان كلمه، نشانه ی مصوت كوتاه است. به طور مثال در خانه (xāna-xāne)، گربه (gorbe-gorba). مصوت پایانی این قبیل كلمه ها در برخی لهجه ها از جمله در لهجه ی مركزی ایران e و در برخی نقاط a است. در این صورت آن را های بیان حركت گویند. « ی »: این نشانه كه در آغاز كلمه به صورت « یـ » و در وسط به صورت « ـیـ » و در پایان به صورت « ی » نوشته می شود، در میان و پایان كلمه می تواند نشانه مصوت بلند I باشد، مانند شیراز (širaz)، تهرانی (Tehrani)؛ و گاهی نشانه ی واج صامت است، در این صورت در آغاز، میانه و پایان كلمه می آید. به طور مثال در یك (yek)، شاید ( Šayad)، پای (Pāy )؛ در كلمه های عربی نیز به جای نشانه ی مصوت بلند ā به كار می رود. مانند عیسی (Isā)، یحیی (yahyā) . مصوت مركب:مصوت مركب به مصوتی گفته می شود كه در حین اَدای آن، وضع اعضای گفتار تغییر می پذیرد و بر اثر آن، رنگ یعنی ارتعاشات فرعی صوت نیز متفاوت می شود و صدا از یك مصوت به سوی مصوت دیگر تغییر می کند؛ چنان كه می توان آن را در حكم دو مصوت شمرد كه با هم آمیخته و به صورت واحدی درآمده باشند. مصوت مركب، بسیط نیست، اما یك واج شمرده می شود.به نظر برخی از یبان شناسان در زبان فارسی، دو مصوت مركب وجود دارد. یكی از آن ها مصوت مركبی است كه در كلمه های فردوسی (Ferdowsi)، نوروز (Nowrūz)، روشن (rowšan) دیده می شود. چنان كه ملاحظه می شود این مصوت مركب را باow نشان داده ایم. دیگر ی مصوت مركبی است كه در كلمه های می (mēy)، كی (kēy)، ری (rēy) ؛ وجود دارد، این مصوب مركب را با ey نشان داده ایم. به مصوت مركب، واكه مركب و آوا گروه نیز می گویند. مقوله های دستوری: جمله ، فعل، اسم ما با کمک جمله ها سخن می گوییم. جمله، مجموعه ای منطقی و نظام یافته از واژه هاست كه اندیشه ها، خواسته ها، عواطف و احساسات ما را بیان می کند. دستور زبان، این روابط منطقی و نظام یافته را بررسی می كند و نشان می دهد كه چگونه آن چه ما می خواهیم در قالب جمله بیان كنیم، در ساده ترین صورت خود ارتباطی است كه میان دو امر برقرار می شود. مثلاً وقتی كه می خواهیم میان « عملِ رفتن » و « مردی كه او را می شناسیم » ارتباطی برقرار سازیم، می گوییم.مرد رفت.هم چنین وقتی كه « عمل شكستن » را به « شیشه » نسبت می دهیم، می گوییم:شیشه شكست.هر كدام از این ها یك جمله است. در این جمله ها عمل اسناد یا نسبت به جزئی انجام می گیرد كه در آخر جمله قرار دارد و نسبت به كسی یا چیزی داده شده كه در آغاز جمله قرار دارد. اغلب جمله های فارسی در ساده ترین صورت خود، چنین وضعی دارند:مرد رفت.شیشه شكست.گیاه رویید.باد وزید.فرش بافته شد.دزد محكوم شد.در این جمله دو دسته واژه وجود دارد: واژهایی كه در آغاز جمله قرار دارند و نسبتی به آن ها داده شده، و واژه هایی كه به دسته ی نخستین، اسناد داده شده اند. در این جا دو مقوله از مقوله های دستور زبان فارسی به دست می آید: كلمه ای كه در محل اسناد است، فعل نامیده می شود و كلمه ای كه بدان اسناد می دهیم ( یعنی مسندالیه )، اسم نام دارد. اسم، كلمه ای است كه بدون این كه جانشین كلمه ی دیگری شود، مورد اِسناد قرار می گیرد و مسندالیه واقع می شود، یعنی چیزی به او اسناد داده می شود.



تاریخ: سه‌شنبه 10 بهمن 1391
ارسال توسط adabestanemaku

 

بسیاری از افراد علاقه مند هستند که در مورد مرتبه علمی و استخدامی مدرسین دانشگاه و اعضای هیأت علمی اطلاع بیشتری داشته باشند. این نوشته کوتاه به اختصار مراتب علمی و استخدامی کسانی را که در دانشگاه ها تدریس می کنند، بیان می کند.

کسانی که در دانشگاه تدریس می کنند از حیث رابطه استخدامی با دانشگاه محل تدریس به دو گروه «مدعو» و «عضو هیأت علمی» تقسیم می ­شوند. مدرسین مدعو به موجب قرارداد حق التدریس در دانشگاه مورد نظر تدریس می کنند. مدرسین مدعو ممکن است در دانشگاه دیگری عضو هیأت علمی باشند ولی در دانشگاه مورد نظر به صورت حق التدریسی به امر تعلیم اشتغال داشته باشند. بسیاری از مدرسین مدعو، در هیچ دانشگاهی عضو هیأت علمی نیستند و فعالیت آنها در دانشگاه صرفا به صورت حق التدریسی انجام می شود.

«عضو هیأت علمی» دانشگاه به کسانی اطلاق می­شود که به موجب قرارداد پیمانی، رسمی آزمایشی یا رسمی قطعی در دانشگاه خاصی استخدام شده و در آنجا به فعالیت آموزشی و یا پژوهشی مشغول هستند. بر حسب وظایف محوله، عضو هیأت علمی ممکن است «عضو هیأت علمی آموزشی» یا «عضو هیأت علمی پژوهشی» باشد. اکثریت قاطع اعضای هیأت علمی دانشگاه آموزشی هستند که وظیفه آنها در درجه اول آموزش است در حالی که تعداد کمی نیز پژوهشی هستند که عمده فعالیت آنها انجام فعالیت های پژوهشی است.

اعضای هیأت علمی از حیث مرتبه به ترتیب از مرحله پایین تر به مرحله بالاتر به «مربی (Instructor)»، «استادیار(Assistant Professor) »، دانشیار(Associate Professor)» و «استاد (Professor)» تقسیم می شوند.

کسانی که فاقد مدرک دکتری (PhD) هستند اما دارای مدرک کارشناسی ارشد هستند و عضو هیأت علمی دانشگاه می شوند به عنوان مربی استخدام می شوند (امروزه به ندرت دانشگاه ها حاضر می شوند کسی را به عنوان مربی استخدام کنند). معمولا ارتقای یک مربی به مرتبه بالاتر منوط به اخذ مدرک دکتری است ولی در برخی موارد استثنایی مربیان با داشتن امتیازات پژوهشی لازم و دفاع از یک رساله به مرتبه بالاتر ارتقاء می یابند بدون این که ضرورتا مدرک دکتری اخذ کنند. مربیانی که در طول استخدام مدرک دکتری اخذ می کنند، با چاپ یک یا دو مقاله علمی پژوهشی به مرتبه استادیاری ارتقاء پیدا می کنند.

کسانی که دارای مدرک دکتری (PhD) هستند در بدو استخدام به عنوان استادیار عضو هیأت علمی می شوند. ارتقای استادیاران به مرتبه دانشیاری منوط به گذشت حداقل چهار سال و کسب امتیارات لازم آموزشی و پژوهشی و اخیرا فرهنگی طبق آیین نامه ارتقای اعضای هیأت علمی به تشخیص هیأت ممیزه دانشگاه مربوط است. اعضای هیأت علمی دانشگاه های فاقد هیأت ممیزه باید تقاضای خود را به هیأت ممیزه مرکزی در وزارت علوم ارسال کنند. هیچ استادیاری نمی تواند مستقیما و بدون اخذ درجه دانشیاری به مرتبه استادی ارتقاء یابد.

دانشیاران در صورتی می توانند به مرتبه بالاتر یعنی استادی یا استاد تمامی نایل شوند که حداقل چهار سال (در اکثر موارد عملا بیش از پنج سال) در مرتبه دانشیاری توقف داشته و حداقل امتیارات لازم آموزشی و پژوهشی و فرهنگی را به تشخیص هیأت ممیزه دانشگاه مزبور طبق آیین نامه ارتقای اعضای هیأت علمی کسب کرده باشند. هیات ممیزه ها معمولا در اعطای درجه استادی دقت بیشتری انجام می دهند تا مطمئن شوند که فرد مورد نظر واقعا شایسته درجه استادی است.

هر عضو هیأت علمی موظف است در هفته حداقل تعداد واحدی را تدریس کند که این امر حسب مرتبه علمی فرد متفاوت می باشد. طبق آخرین دستورالعمل، تعداد واحدهای موظفی اعضای هیأت علمی آموزشی در دانشگاه محل خدمت به شرح زیر است: استاد: ۸ واحد؛ دانشیار: ۹ واحد؛ استادیار: ۱۰ واحد؛ مربی ۱۲ واحد.

اعضای هیأت علمی دانشگاه در صورت انجام فعالیت های آموزشی و پژوهشی لازم هر سال می توانند یک پایه ترفیع کسب کنند. مثلا کسی که «دانشیار پایه ۱۵ دانشگاه تهران» است، این بدین معنا است که فرد مزبور اولا عضو هیأت علمی دانشگاه تهران است، ثانیا رتبه علمی وی دانشیار است که توانسته تاکنون ۱۵ پایه ترفیع کسب کند. معمولا بین تعداد پایه های کسب شده یک عضو هیأت علمی و سال های استخدام وی رابطه وجود دارد. در موارد خاص، فرد ممکن است پایه تشویقی و یا یک یا چند پایه ایثارگری دریافت کرده باشد.

اصولا هر کسی که عضو هیأت علمی است باید در معرفی خود در نوشته های خود یا در سایر مجامع، مرتبه دانشگاهی خود را بیان نماید. اما امروزه کتابها یا نوشته های زیادی وجود دارد که وقتی روی جلد آنها را نگاه می کنی نویسنده خودش را «استاد دانشگاه» نامیده است. در کنفرانس ها، مصاحبه های رادیو و تلویزیونی و مطبوعات نیز این گونه عبارات مبهم به وفور توسط خود افراد یا مجریان برای معرفی افراد بکار گرفته می شود.

وقتی کسی خود را «استاد دانشگاه» معرفی می کند، معلوم نیست که وی اولا عضو هیأت علمی کدام دانشگاه است و ثانیا مرتبه وی چیست؟ به عبارت دیگر آیا فرد واقعا عضو هیأت علمی دانشگاهی هست و آیا وی واقعا دارای درجه استادی است؟ اگر این فرد واقعا استاد دانشگاه خاصی است، چرا دانشگاه خود را معرفی نمی کند که مخاطبین بدانند که وی استاد کدام دانشگاه است. مسلما اگر کسی خود را «استاد دانشگاه تهران» خطاب کند، باید واقعا دارای درجه استادی و عضو هیأت علمی دانشگاه تهران باشد والا زود موضوع تکذیب می شود. یک راه برای فرار از این مخمصه، استفاده از عبارت مبهم «استاد دانشگاه» یا «استاد دانشگاه های تهران» است که هم به فرد هویت می دهد و هم امکان تکذیبش به راحتی ممکن نیست. چطور همه دانشگاه ها جمع بشوند و ادعای وی را تکذیب کنند!؟

برخی از افراد خود را تحت عنوان «پروفسور» معرفی می کنند یا در رسانه­ها بدین عنوان معرفی می شوند که معلوم نیست که منظور چیست. اگر منطور این است که فرد مزبور در خارج از کشور عضو هیأت علمی دانشگاهی است و رتبه آن professor است، این همان است که معادل آن در فارسی «استاد» یا «استاد تمام» است. البته این عنوان در برخی از کشورها بعضا به اساتید دانشگاه که دارای کرسی هستند، اطلاق می­شود. در هر حال برای ما معلوم نشد که چه کسی پروفسور هست و چه کسی نیست و فرد برای کسب این درجه چه مراحلی را باید طی کند. بنظرم این لقب را رسانه ها به هر که دوست دارند می دهند و از هر که دوست دارند دریغ می دارند. البته در دانشگاه تهران، این امکان برای یک استاد تمام وجود دارد که عنوان «استاد ممتاز» را کسب کند که این منوط به گذشت ده سال از زمان اخذ مرتبه استادی و کسب امتیازات آموزشی و پژوهشی زیادی است.




تاریخ: شنبه 07 بهمن 1391
ارسال توسط adabestanemaku
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران